تبلیغات
وبلاگicon

مطالب جالب،خواندنی،خنده دار و سرگرم کننده

دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود.

 

موضوع درس درباره خدا بود.

  

استاد پـــــــــــــرسید:

 

« آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟»

 

کســـــــــــــی پاسخ نداد...

 

استاد دوباره پرسید:

 

« آیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟»

 

دوبــــــــاره کسی پاسخ نداد:

 

استاد برای سومین بار پرسید:

 

« آیا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد؟»

  

برای سومین بار هم کسی پاسخ نداد!!! 

 

استاد با قاطعیت گفت:

 

«با این وصف،خـــــــــدا وجود ندارد»

 

دانشجو به هیچ روی با استاد موافق نبود،

 

و اجازه خواست تا صحبت کند.

 

استـــــــــاد پذیرفت.

 

دانشجو از جایش برخاست و از همکلاسی هایش پرسید:

  

« آیا در این کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد؟»

 

همه ســــــــــــکوت کردند.

  

« آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟»

 

همچنان کسی چیزی نگفت.

 

« آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد؟»

 

وفتی برای سومین بار کسی پاسخ نداد،

 

دانشجو چنین نتیجه گیری کرد کـــــــــــــه:

 

استادشان مــــــــــــغـــــــــــز ندارد!!!

 

آن دانشجو کسی نبود جز؛

 

"آلبرت انیشتین"

 




طبقه بندی: طنز و خنده دار، داستان طنز، داستان کوتاه، جالب از همه چی،
برچسب ها: داستان کوتاه، داستانک، داستان کوتاه طنز، داستان کوتاه جالب، داستانک باحال، داستان کوتاه باحال، داستان خنده دار، خدا هست، داستان اثبات وجود خدا، داستانی از آلبرت انیشتین،

تاریخ : پنجشنبه 1392/04/6 | 07:00 ق.ظ | نویسنده : zahra | نظرات

  • یکتا گستر
  • بک لینک
  • ضایعات